تبليغاتX
موسيقي خوانسار

باری تمام آن ۱۷ سال در زندگی سراسر کوشش محمودی دو اتفاق نسبتا درخور توجه روی میدهد.اولی مربوط می شود به سخن چینی و بدگویی برخی از حاسدان و مغرضان از محمودی نزد استاد پیرنیا که باعث می شود در سال ۱۳۴۳ همکاری محمودی با برنامه گلها برای یکی دو سال قطع شود .

واقعه دوم مربطو می شود به سفری که برای اجرای کنسرت به همراه چند تن از هنرمندان کشور به انگلستان میرود.از این سفر در سال ۱۳۵۳خاطره جالبی نقل کرده:"همراه با آقایان بدیعی،تجویدی،وفایی و ... راهی خارج شدیم تا برای دانشجویان مقیم خارج از کشور برنامه بگذاریم.در میان راه دوستان مرتب نگران بودند و می گفتند شما که می خواهید فقط آواز بخوانید چطور اقبالی را توجه دارید.معمولا جوانهای مقیم خارج از کشور آواز را دوست ندارند.من به آنها دلداری می دادم که زیاد مضظرب نباشید خدا بزرگ است..."

"سرانجام من هم روی صحنه رفتم و در پیش روی آن همه جوانان پر شور و تحرک آواز خواندم .نمی دانم آن صحنه را چگونه برایتان توصیف کنم. چون نه تنها چند بار با تشویق روی صحنه آمدم و سیل اشک را به چشم آنان دیدم،بلکه عده زیادی روی صحنه آمده مرا بوسه باران کردند و لباسهایم را پاره نمودند و من چه می توانستم بگویم.فقط از آن همه محبت و این تاثیر موسیقی اصیل ایرانی سخت به هیجان آمده گریستم..."

همچنین در سال ۱۳۵۲ با اجرای یک کنسرت بسیار موفق در تالار رودکی(سابق) همینوگونه مورد استقبال هنردوستان واقع میگردد اما بجز همین یکی دو مورد محمودی دیگر به غیر از برنامه گلها در هیچ شرایط دیگری مایل به اجرای برنامه نبود.

ظاهرا از سال ۱۳۵۲ سرپرستی برنامه گلها به طور کلی سرپرستی واحد تولید موسیقی رادیو به آقای ابتهاج سپرده می شود . در این زمان نارضایتی از نابسامانی اوضاع موسیقی در دوران ایشان به اوج خود می رسد.

باری موسیقی مملکت در چنین وضعیت آشفته ای قرار داشت که در سال ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی مردم به وقوع پیوست .از آنجا که  مسئولین اداره جامعه در نظام جمهوری اسلامی شرعا متعهد به عمل در چهارچوب مقررات فقه اسلامی بودند،لذا تقریبا از اواسط سال ۱۳۵۸ به تدریج ارائه هرگونه موسیقی (به جز موسیقی های سنگین کلاسیک و رزمی)در رادیو تعطیل و در سطح جامعه با محدودیت های خاص مواجه شد.از آن به بعد محمودی که زندگی اش فقط و فقط منحصر به کاری هنری اش می شد و هنرش نیز هیچ خانه و پناهگاه مطمئن و آبرومندی بجز رادیو نداشت ،با تعطیل آن به کلی از زندگی فاصله گرفت.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:15  توسط هنرجو  | 

آقا نور ا... محمودی نقل میکند که:"من وقتی علاقه استاد صبا به محمودی را دریافتم دائما او را تشویق میکردم که از این فرصت استفاده کند و برای تعلیم نزد استاد صبا برود.اما محمودی به دلایلی از این کار پرهیز میکرد.من حتی گاهی سعی می کردم با بهانه ای او را به منزل صبا بفرستم ...."

هرچند محمودی در آن ملاقات ها مهر استاد صبا را به دل میگیرد و همواره از او بعنوان استاد خویش یاد میکند اما واقعیت اینست که تعداد دفعات دیدار او با صبا بسیار کم بوده و این ملاقات های هیچگاه بطور مستقیم صرف تعلیم و تعلم نگشته.

اما از زبان خود محمودی بشنویم:"در سال ۱۳۳۵ بود که با استاد بی همتای موسیقی و انسان عالی قدر شادروان ابوالحسن خان صبا آشنا شدم.این آشنایی با وجودی که دیری نپائید تاثیر زیادی در زندگی من گذاشت.تشویق هایی که استاد از من میکرد و حرف های قشنگی که میگفت مرا با همه ناراحتی که بخصوص از نظر مادی داشتم دلگرم می ساخت.کمی گذشت که او هم رفت و پس از مرگ پدرم مهلک ترین ضربه را به من وارد کرد"

با اینکه استاد برومند هم که در آن ایام به تعلیم آقای گلپایگانی مشغول بود به آموزش محمودی علاقه نشان میداد اما محمودی از رفتن به کلاس ایشان هم اجتناب میکرد.

اما چرا محمودی در آن ایام از رفتن به کلاس اساتید اجتناب دارد؟میتوان فهمید براستی محمودی به خاطر فقر و مشکلات مادی خود در ابتدای راه چه زیانهای بزرگی را متحمل شده است.او با اینکه چنین اساتید گرانقدری در دسترس اویند و حتی مورد لطف و تحسین ایشان نیز قرار گرفته اما بخاطر اینکه نمی تواند از خجالت حق الزحمه مختصر کلاسهایشان برآید این امکان را ندارد تا در محضر ایشان تلمذ کند.غرور و عزت نفس حیرت انگیز او که تا پایان عمرش ذره ای از آن کاسته نشد برایش ارزشمندتر از هر چیز بود.

از این نکته میتوان فهمید که محمودی هیچ گاه مستقیما شاگرد کسی نبود.اما او همیشه گفته شاگرد همه بوده و همه هنرمندان اعم از کوچک و بزرگ را استاد خود خوانده است.

در این ایام خانواده محمودی یعنی مادر و دو برادر کوچکترش به تهارن می آیند و این بر شدت ناراحتی و شرمندگی محمودی او از نگاه در چشم مادر می افزاید.محمودی بسیاری از شبها را جایی برای ماندن ندارد .شبی در منزل این دوست ،شبی در منزل دیگری.در همان آشفتگی است که یکی از دوستان ایام خیاطی او که اصلا شیرازی است به او پیشنهاد میکند تا تعطیلات عید را به شیراز بروند.محمودی از این پیشنهاد استقبال میکند و عازم شیراز میگردد.محمودی صدای ساز استاد منوچهر بحری را از رادیو شیراز می شنود آدرس وی را پیدا می کند و از ایشان که در رادیو کار میکردند در خواست میکند تا اگر در امتحان صدا پذیرفته شد با ایشان همکاری کند.پس از اجرای قطعه ای در سه گاه توسط محمودی و با ساز استاد بحری استاد ساز خود را بر زمین می گذارد و او را میبوسد.به محمودی می گوید من سرپرست موسیقی رادیو شیراز  هستم حتما مسئولان رادیو که همکاران من هستند با همکاری شما موافقت خواهند کرد.

بدین ترتیب از آغاز سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۳۹ را محمودی در شیراز بسر می برد. پس از اقامت محمودی منوچهر بحری که کارمند دولت است به تهران منتقل می شود و محمودی به جای او سرپرست موسیقی رادیو شیراز را نیز به عهده میگیرد.

در این دوره از زندگی محمودی مشکلات و نابسامانی های اجتماعی اش به مقدار خیلی کم تخفیف میابدو یک سرپناه محقر و یک زندگی پرقناعت را فراهم میکند.

در این هنگام دوست قدیمی محمودی یعنی جهانگیر ملک در تهران به برنامه گلها راه می یابد و در آنجا نزد اساتیدی چون تجویدی ،عبادی،محجوبیو پیرنیا از محمودی و. اواز زیبایش صحبت میکند و آقای پیرنیا بسیار علاقه مند به دیدار محمودی میشود و از ملک میخواهد تا با محمودی تماس بگیرد و او را به تهران دعوت کند تا آواز او را بشنود.بعد از آن تلگرامی به شیراز می فرستند و چند روز بعد محمودی در تهران بود و به اتفاق آقای ملک ره رادیو میروند.خلاصه اینکه محمودی با موفقیت و سربلندی به تهارن باز میگردد.

او اشاره میکند که:"۲۶ ساله بودم که به دعوت مرحوم پیرنیا فعالیت خود را در گل ها آغاز کردم .برنامه گلها برایم ایده آل و دست نیافتنی بود .برای خوانندگان اجرای برنامه در گلها رویایی بزرگ به نظر می آمد و من چنین آغازی داشتم و محبت و تشویق و تائید هنرمندانی چون خالقی نیز پشتوانه ام بود."

محمودی اصولا اعتقاد داشت که علت عمده انحراف هنرمندان وضع بد زندگی و عدم تامین اقتصادی ایشان است.او مختصر و مفید می گوید:"خواهشی که من از جوانان دارم اینست که اگر به راه هنر می آیند برای خود هنر بیایند نه چیز دیگری،فکر نکنند که تا مختصر شهرت و موفقیتی پیدا کردند باید دنبال خانه و ویلا و اتومبیل و... بروند."

او اشاره می کند :"موسیقی امروز ما حالت بوتیک پیدا کرده است. تا زمانی که دروازه های رادیو و تلویزیون بروی بی هنران باز است و برای هنرمندان واقعی پشتوانه ای وجود ندارد من هم نمی خوانم .در تمام دنیا در کنار هنرمندان تجاری و بازار روز از هنرمنادن واقعی و اصیل هم حمایت می شود"

در این هنگام هنرمندانی چون تجویدی،یاحقی،بدیعی،خرم و ملک دست از کار کشیده اند.همچنین محمودی رسما اعلام میکند که از تا زمانیکه مسئولین بطور جدی برای رفع گرفتاری های هنرمندان کاری نکنند از اجرای برنامه های هنری دست خواهد کشید.چند سال بعد آقای محمدرضاشجریان نیز از عرصه هنر کناره گیری میکند.

استاد غلامحسین بنان می گوید:"...آنکه بیش از همه دوستش دارم محمودی خوانساری است.نه مثل بعضی امروزی ها سنت شکنی کرده و نه از اقبال موسیقی تجارت کرده...مخصوصا دلم می خواهد این را بنویسید که این خواننده هیچ درآمدی ندارد.مگر پولی که ماهیانه بابت چند اجرای برنامه در گلها از رادیو میگیرد.من تقدیرش میکنم زیرا بدون ادعاست و حرمت موسیقی سنتی را بجا می آورد.او راه خودش را رفته است و موفق هم بوده است"

محمودی در آن روزها توسط مقامات و اشخاص صاحب قدرت مملکتی برای شرکت در محافل خصوصی ایشان دعوت میشد ولی او به هیچ عنوان قبول نمیکرد.با آنکه می دانست اگر برود می تواند همه چیز بدست آورد.

هنرمند بزرگ آقای تجویدی می گویند:"آقای محمودی بسیار بسیار منیع الطبع بود و هرگز شنیده نشد که او خدای ناکرده در محافل لهو و لعب حضور یافته باشد"

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 10:55  توسط هنرجو  | 

سلام

قصد داشتم مطالب كتاب مرغ شباهنگ را آنگونه كه در كتاب به طور جامع بيان شده بنويسم اما متاسفانه بدليل اينكه وقت تايپ تمام اين مطالب را ندارم و ممكن است خواندن تمام اين مطالب براي خواننده وقت گير باشد لذا بقيه ماجرا را بصورت خلاصه مي نويسم و هرگاه لازم باشد از عين مطالب كتاب هم استفاده ميكنم و علاقه مندان به اطلاعات بيشتر را به اين كتاب ارجاع ميدهم.

بعد از مرگ پدر مشكلات زندگي و تنگناي امكانات مادر را ناگزير ميسازد كه محمود را كه فقط ۱۳ سال داشت بهمراه دائي بزرگش به تهران بفرستد.در آنجا محمود را در مدرسه اديب ثبت نام ميكنند اما بدليل مشكلات مادي از يكسو و از سوي ديگر علاقه محمود به هنر و بي قراري او در مدرسه تاب ماندن نمي آورد.

خلاصه اينكه محمود براي تامين معاش خود به كار روي مي آورد تا سربار كسي نباشد ابتدا نزد دائي خود در يك دفتر ثبت اسناد كه بدليل عدم آشنايي با اين كار و سن كم چندان دوامي نمي يابد ،سپس در يك مغازه خرازي كه براي او داير  مي كنند بعد در مغازه خياطي شوهر خواهرش .اما هيچ يك نمي تواند محمود را علاقه مند كند .پس از گذشت چند سال(۳-۴) او در يك بنگاه معاملات املاك در ميدان بهارستان مشغول به كار ميشود كه در آنجا اوقات فراغت بيشتري داشته و به فاصله كمي از او مغازه قاسم جبلي خواننده مشهور ترانه هاي غير اصيل توجه او را جلب ميكند.اگرچه محمودي با جبلي آشنا شده  و از طريق او دوستان ديگري يافته اما او شيوه خواندن جبلي را دوست ندارد و ميخواهد اصيل بخواند و بماند.در همين موقع با ناصر مسعودي خواننده خوب و قديمي آشنا ميشود و اين دو نوجوان آواز را با هم تمرين ميكنند ولي بزودي بدليل سفر خانواده مسعودي به رشت از هم جدا ميشوند. باري،حوادث گوناگون باعث آشنايي محمودي با نوجوانان ديگر مي شود كه آنها نيز تازه كار اندو از دوستان او در آن ايام مي توان به جهانگير ملك،اكبر گلپايگاني،شاپور نياكان و پرويز ياحقي اشاره كرد.

در اين روزهاست كه آشنايي او با منصور احمدي براي اولين بار او را به راديوي نيروي هوايي با برد و ساعت پخش محدود ميكشاند.محمودي در اين ايام مشغول فراگيري موسيقي به طور خودآموز است.بطوريكه خود محمودي گفته براي استفاده از صفحات موسيقي به مغازه هاي فروش صفحات مراجعه ميكرده و به بهانه خريد قسمتي از آنها را ميشنيده و به همين ترتيب باقي آن را در جاي ديگر گوش ميداد و دردم به خاطر مي سپرد.

از اين سال او به منزل استاد مرحوم يكرنگي از موسيقي شناسان مشهور راه مي يابد و با جوانان اهل موسيقي آشنا ميشود .از همان جوانان و دوستان پاكدل ، برخي كه با وجود علاقه به درك محضر استاد اديب خوانساري از آن محرومند گاهگاه در جمع خودشان به شوخي مي گويند چه غم اگر استاد اديب خوانساري در جمع ما و با ساز مي نميخواند ، براي ما در عوض محمودي خوانساري مي خواند.بدين ترتيب است كه محمود محمودي،به قول آقاي بزرگزاد در جمع رفقا به محمودي خوانساري تبديل مي شود و از آن پس در دنياي موسيقي كشور ما خوانساري ها دو تا ميشوند.

بهر تقدير ، محمودي در آن سالها عليرغم سرزنش و ملامت اطرافيان كه او را عاطل مي دانند با تني خسته از آوارگي كار و دلي مجروح از ملامت بي خبران به جستجو و تلاش خود ادامه ميدهد. به فتواي عقل براي هر انساني ضروري ترين كار تامين معاش است .اطرافيان محمودي در آن ايام به راي العين شاهد آنند كه او اين فتواي بزرگ عقل را زير پا گذاشته و در راهي مي رود  كه عاقبت خوشي براي آن متصور نيست.

اين گرفتاري ها و شنيدن اين ملامت ها به قدري او را رنج داده كه در سال ۱۳۵۷ در يك يادداشت كوتاه خصوصي مي نويسد:"هرگز كسي ذره اي مرا نشناخت . از نزديك ترين نزديكانم چه ها ديده ام و شنيده ام . هرگز نخواهم نوشت و نخواهم گفت.چرا ديگران را آزار بدهم.من هرگز حق ندارم غم هايم را براي كسي بگويم."

در سال ۱۳۳ محمودي عازم خدمت سربازي ميشود و دو سال در قرارگاه دژبان گروهان ۲ رزمي به خدمت مشغول است او بدليل صداي زيبا و آگاهي در كار آواز بسيار مورد توجه فرماندهان خويش قرار مي گيرد و همين امر باعث مي شود بعنوان نباردار در شرايط نسبتا راحتي بصورت نيمه وقت در پادگان باشد و در اوقات فراغت با يادگيري و جستجوي هنر آواز مشغول باشد.

در اين ايام محمودي تقريبا به طور كلي با رديف ها و دستگاههاي آوازي آشنا شده و بسياري از گوشه هاي هر دستگاه را به خوبي اجرا ميكند.در سال ۳۵ كه خدمت او پايان  مي يابد در زندگي او اتفاق بسيار پر اهميتي روي ميدهد.بر اساس يك اتفاق ساده او با بزرگ مرد هنر موسيقي،يعني استاد ابوالحسن صبا آشنا مي گردد.

محمودي يك روز در بنگاه املاكي كه كار ميكرد با مردي كه دنبال خانه مورد نظرش مي گشت هم صحبت ميشود و پس از اينكه آن فرد متوجه مي شود محمودي به موسيقي علاقه مند است به او ميگويد:" دختر من از شاگردان استاد صباست و استاد گاهي به همراه هنرمندان به منزل ما مي آيد شما هم اگر مايل باشيد مي توانيد فلان شب به منزل ما بيائيد."

در آن مجلس پس از گذشت مدتي ميزبان محمودي را معرفي ميكند و به درخواست صبا  رسول بزرگزاد با سنتور آواز محمودي را همراهي ميكند.استاد صبا و استاد برومند با دقت تمام به آواز او گوش ميدهند و او را تحسين مي گويند.

اتفاقا منزل صبا در واقع در همان خياباني است كه مغازه خياطي شوهر خواهر محمودي آنجاست و يك بار كه استاد صبا براي انجام كاري به مغازه خياطي ميرود محمودي را آنجا مي بيند و به او محبت بسيار مي كند.

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:46  توسط هنرجو  | 

به ياد دوست

قبل از اينكه ادامه زندگي نامه زنده ياد محمودي را بنويسم شعري  كه جناب حميد تجريشي درباره او سروده را مي نويسم:

آواز تو رازي بود

و زندگي ات رازي.

چون دو همراه صديق

كه در حكايت شيدايي

آئينه تمام نماي هم بودند.

***

يا چون دو پروانه خيال

كه به جستجوي عشق

در باغ و بيشه ي غم بودند.

***

تو كه بودي؟

"ستاره سوخته بي غمگسار"

كه به قحط سال صفا،

در خلوت كبود رنج

غريبانه گريستي،

و در ولايت حرمان و هنر

به سلطنت فقر و فخر

فاتحانه زيستي

***

آزاده چون سرو

تنها و تهي دست

در بوستان هنر باليدي

و چون طوفان رحلت برخاست

از قامت فرازمندت

چندان برگ و بار آفرين بر خاك ريخت

كه مام وطن آرايه از تكريم نام تو برگرفت.

***

شگفتا از عشق،

كه چشم بند قضايش،

ترا كه عزت عظيمت به هفت اقليم اندر نمي گنجيد

در خانه هاي جدول تقدير

به پنج حرف ستوده

محدود ساخت

و بدينسان

يادت را

چون نامت

محمود ساخت

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 22:41  توسط هنرجو  | 

محمودی که بود؟

با اجازه از آقای حمید تجریشی که به دلیل عدم دسترسی به ایشان نتوانستم برای انتشار این مطالب از کتاب مرغ شباهنگ ایشان کسب اجازه نمایم و زحمات زیادی برای جمع آوری این مطالب محتمل شده اند.برادر ارجمندم از طرف همه خوانساری ها از شما تشکر می کنم.

معرفی محمودی:

نام : محمود           نام خانوادگی :محمودی        تولد : ۲۳/۴/۱۳۱۳         وفات :۲/۲/۱۳۶۶     محل تولد : خوانسار       پدر: سید جمال  الدین محمدی (روحانی بنام و عالم مورد احترام)              مادر:فاطمه محمودی (دختر آیت ا... فاضل خوانساری)     آرامگاه:بهشت زهرا - قطعه ۱۰۱ ردیف ۸۵ شماره ۱۶  

آری او در شهر مذهبی و عالم پرور خوانسار در محله رئیسان دیده به جهان گشود .آنچه به طور کلی از گفته های نزدیکانش می توان دریافت اینست که او از یک طرف به اقتضای سنش اهل شیطنت و بازیگوشی است اما از طرف دیگر همان شیطانک شلوغ به خاطر کششی پنهان به درونگرائی و انزوا در پاره ای مواقع از جمع بچه ها کناره میگرد، سر به گریبان خویش میبرد و در خاموشی و خلوت می گذراند.در جمع بزرگترها که قرار میگیرد درک و فهمی بیش از سن و سالش نشان میدهد رفتارش بزرگسالانه است و در گفتار و کردارش بلوغی زودرس مشهود است.

در جمع چهره ایست شاد،بذله گو ،معاشرتی، شرخوش و امیدوار اما در خلوت فردیست به شدت ملول و افسرده.در اجتماع عاقل است و اهل زندگی اما در خلوت عاشق است و فارغ از زندگی.از درون پریشان است و بی سامان.گویی به فرموده حافظ عمل میکند : "با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام".

بهر تقدیر او از همان روزهای کودکی است که متوجه استعداد و علاقه خویش نسبت به موسیقی و هنر آواز میشود.چنانکه بگفته محمودی پدر او نیز از صدای خوشی بهره مند بود.

در یک مصاحبه رادیویی گفته است :"در خوانسار خانه ما در جای قشنگی بود . کنار آب بود و مردمی که برای تفریح به آنجا می آمدند صفحه گرامافون داشتند. هشت ،نه ساله بودم که صدای بدیع زاده،ادیب خوانساری و ظاهرزاده را از گرامافون آنها شنیدم.استعداد عجیبی داشتم که این نوارها را بگیرم و برگردانم"

بله از همین روزهاست که مردم محله گهگاه در کوچه باغهای زیبا و نشاط انگیز ،صبحگاهان یا غروب هنگام صدای آسمانی و بانگ لطیف پسرکی را می شنیدند که در لابه لای درختان سربه فلک کشیده می پیچد و در خانه دل ایشان فرود می آید.اما هیچکس صاحب این صدا را نمیشناسد و جالب تر اینکه اگر هم بشناسد باور آنکه چنان اشعار زیبا با آن لحن و نوای دلنشین از حنجره همان شیطانک شلوغ و بازیگوش برخاسته برایشان مشکل بود.

مردم همیشه این صدا را از فاصله های دور از جائی که نمی دانند جاست می شنوند . چون او ناگزیر است خود را از دیگران بدزدد و پنهانی در نقاطی و ساعتی بخواند که معمولا در آن نقاط و ساعات کسی در آن حوالی رفت و آمد نمی کند.

در همان مصاحبه گفته است :"خوانسار یک شهر مذهبی بود و اصلا امکان خواندن و مجال عرض اندامی برای من نبود"

هنوز این عندلیب خوش آواز ره و رسم پرواز نیاموخته که پدر را از دست میدهد . در این هنگام او نه چندان بزرگ شده که بتواند ناسازگاری تقدیر را به مثابه حکمت خداوندی و به رقم زدن خط نخستین طالع شکوهمند خویش انگارد و نه چندان خرسال است که به بازی مشغول گرددو غم هجران پدر را در نیابد.

مرگ پدرش را حکمت بالغه الهی گفتم و انشاءا.. نشان خواهم داد که چرا به اعتقاد حقیر ، آن اتفاق بنابر مشیت خاص خداوند بود تا راهی و انگیزه ای برای خروج محمود ازخوانسار پیدا شود.

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 20:40  توسط هنرجو  | 

استاد زنده ياد محمودي خوانساري

     ابتدا قرار بود هنرمندان عرصه موسیقی خوانسار را بترتیب از سالهای دورتر تا امروز معرفی کنم شادروان استاد ادیب خوانساری قبل از زنده یاد استاد محمودی خوانساری در این زمینه فعالیت داشتند اما بدليل اينكه كتابي كه در قسمتي از آن به زندگي محمودي خوانساري به طور جامع پرداخته نزد من امانت است و  بايد به صاحب امانت(جناب آقاي مير ابو اسحاق كه همينجا از زحمات ايشان تشكر ميكنم) برگردادنده شود لذا سنت شكني ميكنم و شادروان محمود محمودي خوانساري سرآغاز معرفي بزرگان موسيقي خوانسار خواهند بود.

بهتر است ابتدا از اوضاع وشرايط آن روز ( كه دامن گير امروز هم تا حدودي هست) در ايران و خوانسار نسبت به اين هنر مهجور اگاه شويم:

(مطالبي كه درباره استاد محمودي خواهم نگاشت برگرفته از كتاب مرغ شباهنگ نوشته جناب آقاي حميد تجريشي مي باشد)

محمودي خوانساري در يكي از مصاحبه هاي راديوئي اشاره كرده كه :"خوانسار يك شهر مذهبي بود و اصلا امكان خواندن و عرض اندامي براي من نبود."

سخن از عهد و زمانه اي مي گوئيم كه در ان اكثر مردم ايران حتي پايتخت چيزي به اسم هنر موسيقي را اصلا به رسميت نمي شناسند . به عبارت ديگر موسيقي هنوز به هنر تبديل نگشته و كماكان بعنوان شغل گروهي از مردم بازاري بدان نگريسته مي شود . در نظر توده اي از مردم آن روزگار كسي كه آواز مي خواند و با اهل ساز و ضرب سر و كار داشت هر كه بود "مطرب" محسوب ميشد وجودي بي ارج و قدر كه به فعل مذموم غنا اشتغال داشت.زبده ترين اساتيد مربوط به نسل هاي قبل از محمودي جز در ميان قليلي از افراد صاحبدل و اگاه كمترين حرمت و ارجي نداشتند .

در چنان روزگاري مردم شهر كوچك خوانسار چگونه ممكن بود مجاب شوند به اينكه از خانه يك عالم ديني(پدر محمودي) پسري به جرگه موسيقي بپيوندد . چه كسي مي توانست جلوي زبان مردم را بگيرد در يك محيط محدود كه مردمش يكديگر را از نزديك مي شناسند و اكثرا حتي با هم قوم و خويش اند . عشق و علاقه محمودي به موسيقي و شور و شوقي كه از كودكي چنان بر دل و جان او غلبه يافته  كه از مهار و كتمانش عاجز مانده ، آيا مسبب چه رسوايي و شرمساري براي فاميل او خواهد شد ؟ مردم آْشكار و نهان چه خواهند گفت ؟ آيا قصه نوح و پسر ناخلفش را تداعي نخواهد كرد؟ تنها خدا ميداند كه در آن ايام در دل سرگشته و بي پناه محمودي آتش چه غصه اي گدازنده اي روشن است ، و او بر سر دوراهي چه انتخاب تراژديكي ايستاده است از اينجاست كه آرزوي رهايي از جامعه بسته و محدود خوانسار و راهيابي به جامعه باز در دلش پيدا ميشود. اما در كجا؟ هر جا كه خوانسار نباشد هر كجا كه براي مردم مردمش آنطور شاخص و انگشت نما نباشد . جايي كه او را نشناسند تا بتوادن لااقل براي دل خودش بخواند بي آنكه حرمت خود و دودمانش را ضايع سازد!

اما اگر محودي به جو آنزمان فكر ميكرد نمي توانست محمودي باشد كه در صف رجال موسيقي مايه افتخار شهر خويش گردد و چنانكه استاد دكتر ابراهيم باستاني پاريزي در كتاب حماسه كوير خويش (چاپ سوم صفحه ۱۲۵) بدين نكته توجه نموده و گفته اند كه : " اگر خوانسار بجاي آن همه خطاط و شاعر و كتابشناس و ... تنها همين دو خواننده معروف يعني اديب خوانساري از محله گله گوش و محمودي خوانساري از محله ريسان را نيز داشت باز براي فضيلت آن آبادي!!! كافي بود"

بهرتقدير محمودي در آن سالها عليرغم سرزنش و ملامت اطرافيان كه او را وجودي عاطل ميدانند با تني خسته از آوارگي كار و دلي مجروح از ملامت بي خبران به جستجو و تلاش خود ادامه ميدهد.

محمودي را بيشتر بشناسيم

به قول دكتر اكبر كلي :" محمودي غريب به اين دنيا آمد و غريب زيست و در تنهايي مطلق از اين جهان رفت."

به راستي او كه بود ؟

در پست بعدي به اين موضوع مي پردازم.

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:8  توسط هنرجو  | 

معرفي

سلام

من يكي از هنرجويان موسيقي شهر خوانسار هستم و وبلاگ حاضر نگاهي خواهد داشت به هنر موسيقي در شهر خوانسار از زمان گذشته و روند پيشرفت آن در شهرمان تا امروز .

با توجه به اينكه در مورد گذشته موسيقي در خوانسار اطلاعات دقيق و چنداني در دسترس نيست بدينوسيله از تمام افرادي كه در اين مورد اطلاعاتي دارند تقاضا ميكنم تا با در اختيار قرار دادن آنها به شناخت بيشتر اين هنر در خوانسار كمك كنند

خوانسار شهريست كه مهد هنر بوده و هست .اين وبلاگ را تقديم ميكنم به همشهريان هنردوست و هنرمند با فرهنگ شهرم.

منتظر مطالب بعدي باشيد.....

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 10:50  توسط هنرجو  |